غزلی لیلا یی

با سلامی تازه تر از هرچه تا امروز بود/حال من خوب است با تو،مهربان احوال تو؟!

مهربان دوستان همیشه همراه وهمدل و هنرمندم!

پس ازماهها غیبت ونبودنم خوشحالم که دوباره بازگشتم و با تبریک سال نو وآرزوی بهترین ها در این سال نو برای یکایک مهربان دوستان هنرمندم،انشاا...زین پس با کمال افتخار درخدمتتان خواهم بود ونیز پاسخگوی محبت های بی دریغتان دراین مدت که نبودم خواهم بود وباافتخارخدمت خواهم رسید.با غزلی دیگر دوست داشتم درخدمتتان باشم که امیدوارم بااجازه ناشرمحترم مجموعه ی تازه ام به زودی تقدیمتان کنم .میهمان غزل خواب لیلایی  وبهاری ام باشید!

خواب لیلایی و تولد بهاری ام!

ازمن تو می گیری دوباره اضطرابم را

یااین همه هی مشت مشت قرص خوابم را

اسفند ماه لعنتی! هرسال غمگین تر

یک روز با تو صاف می سازم حسابم را!

لیلا! توبودی پیش من،بی قرص خوابیدم

یا خواب می دیدم تو می ریزی شرابم را؟!

بوی تنت پیچیده  اینجا  توی آغوشم

حتا ببین، بالا سرم لیوان آبم را!

طعم شراب است بر زبانم ازرژلبهات

مستم ، ببین زیبایی حال خرابم را

بعد ازتو می دانی که من در هال می خوابم

خوابت پریشان کرده حتا تختخوابم را!

تحویل سال است ودوباره روز میلادم

محض خدا!امشب بده دیگر جوابم را!

-----------------------------------

شاعر!دوباره خواب دیدی ،شعر می گویی؟

نه! می شمارم غصه های بی حسابم را!

"ناصر ولی محمدی"فروردین 1392



ترانه ی لیلا

ترانه ی لیلا

سرم دنیای آشوبه

خدایا!حال من خوبه؟!

یکی توی سرم انگار

همین جور پتک می کوبه!


هوای خونه سنگینه

فضای کوچه دلگیره

بسه امروز وفرداهات

برس لیلا!برس دیره!!


می دونم با چه احوالی

تو ،چت با گریه می خندی!

برس که قول دادی تو

خودت چشما مو می بندی!


دروغه حال من خوبه!

تو می بخشی،منو،آره؟

تموم زندگی م بی تو

یه بغض وچای وسیگاره!


ببین پاییز چشمامو

که بارون خوب می ریزه

به جای تو،توی پیکم

خدا، مشروب می ریزه!!


    پاییز 1391


غزلی  اهدایی

 

 

 

باسلام به دوستان خوبم.

 

 

با عرض معذرت از همه ی شما خوبان بابت نبودنها و سرنزدن های طولانی،

به همه ی شما عزیزان سرخواهم زد و پاسخگوی محبتتان خواهم بود انشالله.

 

این بار باغزلی  از دوست نازنینم  رسول کامرانی ، که زبان حال این روزهای من است ،

مهمان این خانه باشید .به امید دیدار  دوباره ی ایشان :

 

 

 

از بخت بد شبیه خودش مست شد رفیق


با یک دل کپک زده همدست شد رفیق

 


خلقش که تنگ شد،هوس انتحار کرد


گویا اسیر واژه ی "بن بست" شد رفیق

 


تا اطلاع ثانوی از کوچه کوچ کرد


در ارتفاع دربدری پست شد رفیق

 


در دادگاه صالحه محکوم جمله ی:


"تاوان جرم  عشق ،همین است"، شد رفیق

 


پرونده ای به روی زمین خاک می خورد

 

مردی به برگ خاطره پیوست شد..."رفیق"

 

 

 

 

 

 

دوبیتی برای آذربایجان.....

 

 

 

 

 

باسلام به دوستان عزیز و عذرخواهی از نبودن ها ی مکرر.

 

 

با دو دوبیتی تقدیم به هموطنان هم زبان و دردمند آذری ام درخدمت شما و نقد ونظرهاتون هستم:

 

 

 

 

۱)...................

 

دوباره چشم ما باران چک چک

خبرها می رسند از راه یک یک

 

شب قدر و زمین این گونه نامرد؟

چه پیشانی نوشتی تلخ و مهلک!؟

 

 

 

 

 

۲)..................

 

نمی پرسی دگر احوال ما را؟

نه یادی می کنی دیگر صبا را

 

به رسم همزبانی شهریارا

بخوان مرثیه ی "حیدر بابا " را

 

 

 

 

 

سه گانی...... دوبیتی.....

 

 

 

 

باسلام خدمت دوستان خوبم!

 

اين بار با دوسه گاني و يك دوبيتي در خدمت شما و نقد و نظرهاتون هستم:

 

 

1)..................

 

ديگه به وبلاگم نرو

دلم رو آتيش مي زنه

كامنت گريه هاي تو!

 

 

 

2).................

 

من و سكوت؟  كه  بي خيال!

تو كه هوارت به هواس

محدوده ي  دُمت كجاس؟!

 

 

 

تقديم به تو..........

 

عجب پابند خود كرده ست ما را

كسي  مثل فروغ و مثل نيما

 

برايش يك دوبيتي گفته ام باز

به كرمان ، زيره بفرستم خدايا؟!

 

 

 

پ.ن: شاعر اگر سعدی.......

 

 

 

یکی قصه دارم .....

 

 

دوستان عزيزم سلام.

 

از اين كه اين دوپست اخيرم اينقدر غمگينند معذرت مي خواهم .اما چاره چيه ؟

واقعيت هاي زندگي را نمي شود پنهان كرد و معمولا حقايق ،تلخ و اندوهبارند

 پس مرا ببخشيد و در اين پست هم با اين خاطره- داستان ،

كه به يادبرادر شهيدم عمران عزيزنوشته ام با من همراه باشيد.

انگيزه ي اين آپ(كه خيلي پيشترها نوشته و چاپ شده است ) 29 خرداد و سالروز شهادت اوست:

 

 

فقط چهارسال ازمن بزرگتر بود. ولی از وقتی که به یاد می آورم،

 این اخلاق یا عادت عجیب را از او سراغ دارم که هنگام ديدن اعضاي خانواده ،

دوستان و آشنايان  و يا وقت خداحافظی  با ايشان ،بعد از روبوسی معمول،بی مقدمه

  بوسه ای هم به پیشانی و بین دو ابرو ي آنها می زد.

فقط عمران این اخلاق را داشت. یادم هست یکبار به خاطر نمره ی بدی

 که گرفته بودم پس از یک تنبیه مفصل،بعدازنیم ساعت برگشت،بغلم کرد،رویم را بوسید و

بایک عذرخواهی صمیمانه گفت:

"منو ببخش،کمی تندرفتم.فقط به خاطر دلسوزی و نگرانیم از آینده ی تو بود."

بازهم سرم را میان دست هایش گرفت و میان دو ابرو،پیشانیم را بوسید.....

با خودم تصمیم گرفته بودم یکبار پیش دستی کنم و من پیشانی اش را ببوسم.

اما هميشه یا فراموش می کردم و یا او زودتر پیشانی مرا می بوسيد  و

 من خجالت می کشیدم کار اورا تکرار کنم... و رفت.

 غروب 29/خرداد /67 بود،با بچه های محل مشغول بازی و گفتگو بودیم .دركوچه ،

یکی از آشنایان را با عده ای از فامیل دیدم که به خانه ي ما مي روند. به خانه آمدم.

هنوز روی پله ها بودم که صدای مادرم را شنیدم که می گفت:"راستش رو بگید

به سرعمران چی اومده" ؟ پسر عمه ام با بغض سنگین که صدایش را زخمی کرده بود

 گفت:"عمران شهید شد".ازآن شب  فقط صدای گریه هاي  مادرم به یادم مانده  است

 و دیگر هیچ.


فردا صبح جنازه اش را درتابوت شهدا آراسته به پرچم ایران تشییع می کردند....

بی هوا یاد تصمیم قدیمی ام افتادم. امروز دیگر می توانم برای اولین بار

(و آخرین بار) بوسه گاه همیشگی اش را ببوسم.میان دو ابروی زیبایش را.

می خواستم لذتش را بچشم و بدانم چرا او همیشه این حرکت را انجام می داد؟

 چه حسی می توانست داشته باشد؟ 

با اصرار زیاد از برادر بزرگترم،در تابوت و رویش را برایم باز کردند .

به طرف صورتش خم شدم تا پیشانی اش را ببوسم....

 خشکم زد. اشکهایم یخ بستند. خدایا چه می بینم؟گلوله وسط دو ابروی او،

محل بوسیدن همیشگی اش را شکافته بود.دیگر چیزی نفهمیدم...

 

 و این هم از آرزوهایی شد  که با خود، به گور خواهم برد...

 


خودم قربون خال روی بازوت

دلم نذر نگاه مثل آهوت

 

بمیرم من،چشاتو خون گرفته

دوتا چشمام فدای زخم ابروت!

 

 

 

یک گل خریدم اما.......

 

 

 

 با سلام  به دوستان خوبم.

 

 

قرار بود این خانه مدتی تعطیل باشد تا در فرصتی مناسب و  مطلوب  بازهم خدمت دوستان عزیز باشم. اما  روز "مادر" بهانه ای شد و فرصتی مناسب، تا با دلنوشته ای کوتاه در قالب غزل ، این روز خجسته را خدمت مادر عزیزم – که دیگر سایه ی مهرش برسرم نیست-  تبریک  بگویم  و این خانه    به نام مقدس "مادر"  ستاره بان شود.

 

 

 

این غزل زبان حال این روزهای من است اشکالاتش را برمن ببخشید و با نظراتتان همراهم باشید:

 

 

 

یک گل خریدم  اما   من مادری ندارم

آن را دوباره  امروز بر آب می سپارم

 

همراه شاخه ی گل  یک نامه می فرستم

آن گاه سر به زانو   با گریه می گذارم

 

درنامه می نویسم : " روزت مبارک " ! اما

جز گریه مثل هرسال، کاری که با تو دارم؛

 

دیگر  نمی توانم از فرط  گریه  خوانم

" ای وای مادرم...." ! از  دیوان شهریارم

 

حال تو خوب باشد،   حال منم بدک نیست

پایم  که درد دارد  گاهی کمی نزارم

 

غبطه نمی خورم بر شادی مردم اما

من جای هدیه و گل، خرما به دست دارم

 

غمگین شدی؟  ببخشید،  قربان چشم هایت

با فاتحه ، به پایان ، آمد غزل ،  نگارم !!

 

 

 

درود و بدرود

 

 

یادم میاد دوره ی بچه گی ونوجوونی که نکردیم! وقت خداحافظی ویا نامه نگاری می گفتیم

 

 یا می نوشتیم:"اگردرخواب می دیدم غم روزجدایی را/به دل هرگزنمیدادم خیال آشنایی را"

 

که هنوزهم برام شیرین وجالبه.حوای دلم دوباره سیب چیدو ازاینجا هم وقت رفتن رسید.

 

تاببینم چرخ بازی گربرایم چه خواب تازه ای دیده است؟

 

 

 

همه ی مهربان یارانم را با بهترین آرزوها نمی دانم تا کی وکجابه خدای بزرگ می سپارم و

ازلطف ومهربانی بی دریغتان سپاسگزارم.

 

 

به رسم آن دوران این دوبیت از مرحوم حسین منزوی رابایک سه گانی ناقابل از بنده پذیرا باشید:

 

 

                   همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهدداد

                       که گاه پیرهن یوسف،اشاره های کفن دارد

 

                                         ............................

 

                         باران خون وخنجر،گفتی وشد و مکرر

                         دیگربس است شاعر!باران نگو،بباران!

 

 

 

و سه گانی :

 

 عیان می شد عیار مرد

 اگردلواپسی هاشو

 می شد اندازه گیری کرد.

 

 

 

 درپناه حق وموفق و پیروزباشید.پیام واوامردوستان رادرحدتوانم درصورت

 ارائه درپست پیشین بی جواب نخواهم گذاشت.

 

                             

بهارخانوم....

 

 

 

با سلام خدمت دوستان عزیز و تبریک با تاخیر سال نو و بهار پیش رو.

 

شرمنده که به خاطر کسالت نتوانستم پاسخگوی محبت دوستان و نیز ارائه ی پست جدید باشم .این بار با یک غزل ترانه ی قدیمی  بهاری در خدمتتونم:

 

 

بهارخانوم!آهای بهار

برس به داد روزگار

این طرفا، هوا پسه

آتیش گرفته چشمه سار

 

       ***

من ازتوچیزی نمی خوام

برام فقط، خبر بیار

از،اون ورا،ازاون دورا

دلم رو بی خبرنذار

 

      ***

بگو ببینم، اون ورا

عشق هنوزمیادبه کار؟

یا اون ورم،گرفتنش

اونجاهم افتاد توحصار؟

 

       ***

دخترعاشقی هنوز

میذاره نصف شب قرار؟

بامردی که با اسب میاد

دوباره می کنه فرار؟

 

****

چیزی نپرسی بهتره

از آدمای ، این  دیار

ازتودیگه،این طرفا

چیزی نمونده،یادگار

 

       ***

شایدهنوز،منم که باز

اینجا نشستم بی قرار

کاری ندارم با کسی

فقط میگم،بهار!بهار!

 

        ***

تا تو،بیایی از سفر

سیگاره که پشت سیگار

آتیش به آتیش می کنم

شاید تموم شه،انتظار!؟

 

        ***

بااینکه اینجا می دونم

ایستگا نداره این قطار!

اونقد،وامیستم،زیرپام

بشن علفها،سبزه زار!!

 

       ***

حتا با اسمتم خوشم

من رو، نذاری سر کار

توی دلت،اون ته تها

یه جا، م  برای من بذار...

 

 

 

 

سه گانی 3

 

 

سلام دوستان خوبم.

بازهم با چند سه گاني ميهمان مهرباني شما و نقدونظرهايتان هستم:

 

 

1...............

 

ساعت شش، بوستان گفتگو*1

بي وفاي چتر دار!

گريه خيسم كرده،ازباران نگو.

 

 

2...............

 

كسي حرفي مگه داره؟؟!

اگه من دل نمي بندم

به اين دنياي پتياره*2

 

شکل دیگر این سه گانی به پیشنهاد بجا و شایسته ی دکتر فولادی عزیز:

 

 

به اين دنياي پتياره*2

اگه من دل نمي بندم،

کسی حرفی مگه داره؟؟!

 

 

 

 

 

....................................................................................................................

 

 

3.................

 

سارا و گريه ؟!

آن مرد

با اسب خواهد آمد!

 

 

 

 

پي نوشت: 1- بوستاني معروف است در منطقه ي گيشاي تهران

 

2- سه گاني قالبي ظريف است كه باسه سطر كوتاه گاهي نمي تواند  كلمات كلان وسنگيني از اين دست را برتابد . به بار منفي و سنگين اين كلمه كاملا واقفم اما حرف دلم بود و نمي توا نستم از جاذبه ي گفتنش در قالب سه گاني رها بشم. پس برمن ببخشيد و استفاده از اين واژه  را بي حرمتي و بي ادبي تلقي نفرماييد.

 

 

 

چندرباعی

 

این چندرباعی ناقابل را به خواست عزیزانی که همیشه لطف داشته اند وشاید تکراری باشد را

تا پست بعدی پذیرا باشید.

                                        

                                         ۱-مهربان ترین

                             دیریست که سرد وسرگرانی با من

                             در حال و هوای دیگرانی ، تا من

 

                             من با تو به مهر،لیک با من تو به قهر

                             انصاف بده، تو مهربانی،یا من؟

 

                                          ۲-موج وساحل

                             او بود که سمت سبز فردا می رفت

                             بی تاب تر از همه از اینجا می رفت

 

                             موجی که دل تمام ساحل بااوست

                             آرام دوباره ، سمت دریا می رفت. 

 

                                            ۳-سردارعشق

                              حیف است اگر همیشه درجا بزنیم

                              سردار تویی ، بگو که بر پا بزنیم

 

                              ساحل پر ازآرامش و ما،طوفانی

                              ای عشق!بیا که دل به دریا بزنیم

 

                                           ۴-شهیدغریب

                                رزمنده ی ترم اولی باز نگشت

                                صدقافله آمد،او ولی بازنگشت

 

                                دیروز دوباره مادرش را دیدم

                                باگریه به من گفت:علی بازنگشت...

 

رباعی شماره ۴ ازکارهای دفاع مقدسی سه چهارساله ی اخیرم است که دیگر کمتر اقدام به ارائه و...

می کردم.شاید بعداز این بیشترشاهد اینگونه کارهایم باشید.البته شاید...

 

 

غزل شهرفرنگ

 

 

سلام.

علیرغم میل باطنی ام برای آپ وتقدیم ترانه ای،درگیری ها وآشفتگی فکری وروحی این روزهایم

برآنم داشت،غزلی قدیمی وبه قول دوستی پرازاخم وخشمی که به تونمیاد،راخدمتتان عرضه کنم.عذر

خواه همه ی مهربانانم هستم.

                                    

    

               این شهر پر از فتنه که یک مرد ندارد

                  بگذار خزان، بر همه جا، پا بگذارد

 

                  وقتی که نه دهقان،نه زمینی ونه بذریست

                  بهتر که زمستان،همه جا،برف بکارد

 

                  چون پیکره ای سرد،همه،سربه گریبان

                  ای کاش اجل،دست نجاتی به درآرد!

 

                  دستی به دعابرنشد و حال ببینید

                  تا خشم خدا،برسراین خلق چه آرد؟

 

                  هم پیل غضب برتنتان، پای بکوبد...

                  هم مرغ خدا،برسرتان، سنگ ببارد!

 

                  شب آمده درشهرحرامی وش ویک مرد

                  پیدا نشده ، راه ببندد ، نگذارد...

 

                  تا روز جزا نیز ملائک نتواند۱

                  انبوه گناهان شما را بشمارد!

 

                  ای کاش زمین بگسلدوتندببلعد

                  این شهرفرنگی که فقط مردندارد.                 (زمستان ۷۶)

 

 

 

 

۱-حواسم به جمع بودن ملائک ومفردبودن نتواند ،بود.تنگی وزن و قافیه وازاین جورتوجیه هارابه بزرگی خودتون ببخشید.

 

 

 

 

  

بازهم سه گانی




خیلی دلم می خواست بعدازاین مدت غیبت یه غزل یا ترانه میهمان من باشید،

انشاا...پست بعدی به زودی تلافی میکنم.این چند سه گانی پیشکش ناقابلی است

دربرابرالطاف بی دریغتان.امیدوارم پذیراباشید.قابل ندارد....

 



۱-

"مشت های آسمان کوب قوی"*

رس...وا شدند

"سکه ها" پیدا شدند!

 



۲-

درفضای باغ بی برگی

گوییا، مثل دل من ، نیز

بغض دارد، درگلو، پاییز...

 



۳-

بازم دستامو، نشناسی

دیگه،ازغصه می میرم

اگرازپشت سر، یکهو، میام چشماتومیگیرم.

 



۴-

منیم یاشیل باشیخ، شاعردوسلاریم

دونیامیزین وفاسینی ، گوریرسوز

بو دوسلیلقین، قدرینی هچ، بیلیرسوز؟**

 

 


*وامی ازاخوان ثالث

**ترجمه نارسای سه گانی آذری(پیشکش به رفقای سه گانی)

 


دوستان شاعر من که نگاهتان سبزاست

بی وفایی  های این دنیا وروزگار را می بینید

هیچ آیا ارزش و قدراین دوستی ها را می دانید؟

 



انگاربازمجبورم عذرخواه این مدت غیبت طولانی ام باشم.جبران خواهم کردانشاا...


 

چند سه گانی

این چند سه گانی را به پیشنهادوراهنمایی عزیزانی  وبرای اولین بار دراین قالب آپ می کنم.امید وارم مورد توجه دوستان قرار گیرد.

تقدیم به انکه خود می داند ومدیونش هستم.

۱-بیمار ۱

ای چشم های سرمست!

پشت وپناه من شو...

شاید نرفتم از دست... 

۲-بیمار۲

غصه نخور که ناخوشم...

سرت سلامت!گل من!

با خوشی تو ،من خوشم!...

 

۳-دردمشترک

دست زیبایت آنجاست...

چرخ خیاطی،آخر،نیاموخت!

خون چکان دست من تا سحرسوخت!

 

۴ـحس چشمه

آب کوزه ها رو خالی می کنن

به هوای دخترای کدخدا

چشمه رو حالی به حالی میکنن!!

 

۵-چشم انتظار!

چشمتو هی به در ندوز

نذار خودت رو سرکار!

آیفون تصویری بذار!

 

۶-فقط آری

به من تنها بگو:آری

زتو هردم که می پرسم

هنوزم دوستم داری؟!

 

درانتها بی انصافی می بینم از عزیزان وبزرگوارانی که برای زنده کردن دوباره وتئوریزه نمودن این قالب دلربا وفریبا زحمت می کشندقدردانی وتشکر نکنم.

 

 

 

 

رباعی صلیب درکوفه

                  

                                  صلیب در کوفه

              گفتند:که این حادثه ای هست عجیب!

              بی مهری این کوفه عجیب است وغریب!

              این سنت عالم است واین حادثه هم

              تکرار یهودا و مسیح است و صلیب...

آب وعطش وعشق

 

                                             آب وعطش وعشق

می گویند هنگام نوشیدن آب،بگو :یا حسین(ع).اما این روزها که آب

می بینی ونمی نوشی،آهسته بگو:یا ابوالفضل(ع)...

غزلی بی عنوان

باز برگشتم با غزلی قدیمی به یاد مادرم که بازمستان رفت.دراین ایام مه آلود نه بهار وتولدم انگیزه می بخشید ونه هیچ یاد وخاطره ای.تا رسیدم به ۲۹ خرداد وسالگرد شهادت برادرم که میزبان بهشتی مادراست و...بگذریم.برگشتم...

                                         پولک برفی

                 ازدست غمت می شد،ای کاش که بگریزد

                 دربستر شب ،روحم، با غصه نیامیزد

                 پایان عزاداری کی می رسد،واین دل

                 پیراهن مشکی را از گیره می آویزد

                 انگار زمستان هم،امسال سیه پوش است

                 کاین پولک برفی را یکریز نمی ریزد

                 ای وای چه می بینم،برروی سپیدصبح

                 دستان سیاه شب،دعواشدوسیلی زد

                 سرخی شفق شایدآثارهمان سیلی ست

                 انکارشب است اما،کی،کووکجا،کی زد؟

                 من شب زده ام آری،یک شب زده ی شرقی

                 خورشید دلم مرده ست،ازجاش نمی خیزد

                 بازاین غزل تازه،محزون و غم آلوده ست

                 خاطر که حزین باشد،کی شعرتر،انگیزد؟

(...واکنون تو با مرگ رفته ای ومن اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیکتر می شوم.واین زندگی من است...).

                                            زمستان۱۳۸۴

                

(مردشکسته)

دیشب از دوست نازنین وشاعرشیرین سخنم،حمیدرضاحامدی،شعری به دستم رسیدکه علیرغم لذتی که بردم،عجیب غصه دارم کرد.عادت دارم به عاشقانه ها وغزلهای شاداب ودلنشینش پناه ببرم برای تسکین دلتنگی هام وتغییر احساس وروحیه.ولی این بارانگارازدل من سروده،ومن تصویرخودم را دیدم.

اولین خواننده ی این شعرهستیم.باآرزوی بهترین های دنیا برای حمیدرضای عزیزم.

                                      مرد شکسته

                            در سکوت ایستاده بی حرکت

                            چهره در چهره یک نفر با من

                            بسته آیا مسیر من را او ؟

                            یاکه بستم مسیر اورامن؟

                                          ***

                            ناگهان چشمهای هردوی ما

                            خیره شد در نگاه یکدیگر

                            دو دریچه به روی هم شدباز

                            گرچه بستیم راه یکدیگر

                                         ***

                            من دراو با وضوح،تلفیقی

                            از غم و اضطراب می بینم 

                            گاه شک می کنم که بیدارم؟

                            گاهی انگار خواب می بینم ؟

                                           ***

                            دروجودش هراس واندوهیست

                            که ندیدم مشابه آن را

                            قاب کرده ست بهت چشمانم

                            همچنان عکس آن پریشان را

                                          ***

                            هرچه پرسیدم،او سوالم را

                            همزمان باز از خودم پرسید

                            هرچه انجام میدهم،به شتاب

                            درهمان لحظه می کند تقلید

                                           ***

                            نه خودش می رودکنار...نه من

                            می گذارد از او عبور کنم

                            چه سرانجام مضحکی،ازخویش

                            این سمج را چگونه دور کنم؟

                                           ***

                            صبروخواهش،نداشت تاثیری

                            کارم آخرکشیده شدبه جنون

                            عاقبت مشت محکمی پاشید...

                            همه جا خرده شیشه،آینه،خون

                                            ***

                            صورتش درشکسته ها پیداست

                            چاره ی من نه خشم بودونه مشت

                            می دهندش به من هنوز نشان

                            تکه آئینه های ریز و درشت!!!

                                                            "حمیدرضا حامدی"   

 

غزل توت فرنگی

این غزل را که یادگاری از دوران جوانی وآنچه افتد ودانی ست تقدیم می کنم به همه ی دوستانی که طالب شعرهایی شادترو کمتر محزون بودند.امیدوارم مورد پسند طبع زیبا پسندشان واقع شود.

                          توت فرنگی

         لب او شمه ای از توت فرنگی دارد

         گاه خوب است وگهی،حالت جنگی دارد

         شرم من باد که درصبح نخستین دیدار

         باخودم گفته ام این زن،دل سنگی دارد

         شرط انصاف همین است که من می گویم

        نازنین است و رفتار قشنگی دارد

        اگراینگونه به رقص آمده طبع من ازاوست

        که غزل های تر و تازه و رنگی دارد 

        سبزوقرمزوملس،وه،که عجب خوردنی است

        گفته ام توت فرنگی ست ،دو رنگی دارد

        گرچه لبخند به لب،روی گشاده ست ولی

        مثل غم زده است و دل تنگی دارد

       مطلع شعر لبش بود و پایان سخن

       لب او طعم خوش توت فرنگی دارد...

برای همه ی عزیزانم آرزوی شادی و روزهایی بهتر وآزادتر وآبادتر دارم. 

       

ده قرص خواب آور

دوستان بزرگوارم !دوباره سلام.آرزوی سلامتی و دلخوشی برای همه اتان دارم.خیلی دلم می خواست

درددلی داشته باشم ودلیل این غیبت ها را برای اتان بگویم.ولی شما آن را فقط به یکی از دلایلم(سفرهاوغربت نشینی خانواده ام بگذارید).تا روزی که هنر وهنرمند آزادانه زبان گویای زمانه خود باشد.

 شرمنده ام که باز غزلی قدیمی تقدیمتان میکنم.

                                              

                                                         ده قرص خواب آور

                                 بی خواب مانده ای و انگارنیمه شب نیست

                                 ای چشم مشکل تو،امشب دوباره در چیست؟

                                 گویا که پلک هایم ٬قهرند  ٬آن چنان که

                                 ده قرص خواب آور٬امشب حریف من نیست!!

                                 شاید که کودک دل بی تاب درس و مشق است

                                 آخر چه فرق دارد یک صفر و نمره ی بیست؟

                                 باور کن آخر کار٬جز باخت حاصلی نیست

                                این چاربرگ بودن٬کی٬کو٬برنده اش کیست؟

                                گیرم که اختیار هستی ٬ به تو سپردند

                                 در دفتر اجل هم ٬نام تو ٬آخر لیست!!

                                 جرم وجنایت٬افیون٬شهوت٬گناه ووحشت

                                 با این همه سیاهی٬ آسان نمی توان زیست...

امید وارم این غزل به دلتان بنشیند.ونقد ونظرتان را دریغ نفر مایید.وانشاا...با سروده هایی که برای وبلاگ کنار گذاشته ام بدون غیبت در خدمتتان خواهم بود.

                                     

                              سلامی دوباره

باسلامی تازه تر ازهرچه تاامروز بود

حال من خوب است باتو،مهربان!احوال تو؟

قهوه ی احساس من را سر بکش،تندست وداغ

جان توعکس من است افتاده است،درفال تو...

 

       عرض ادب وسلام دوباره ام را امیدوارم دوستان وعزیزان مهربانم پذیرا

       باشند وغیبتم را ببخشایند.

       چقدرسفت شده پدال دوچرخه ی دونفره ی دوستیمان زیر پایم.حالا یامن

       خسته ام یاشیب خیابان تند است،شاید هم تو دیگر رکاب نمی زنی و

       ویا...!؟

       نمی دانی که تازگیها،چقدر به مسافرکش های میدان آزادی حسودی

      ام می شود،که چه آزادانه و بی دغدغه فریاد می زنند:آزادی،آزادی....

دوستان نازنینم آمدم تا بگویم از همه تان متشکرم وبه تمام دعوت هایتان واظهار لطفتان پاسخ خواهم داد همچنین منتظر شعرهای  تازه باشید.

 

غزلی دو زبانه

بازهم خرداد ماه آمدورسید به بیست ونهم،روز شهادت برادرم ومن درغربت بودم.

این غزل زبان حال روزهای مه آلودم بود.

                         من خسته ام برادر ! ازکاشکی و ای کاش

                         ازحرف های بی ربط،بالحظه هات خوش باش!

                         دم راغنیمت است . این! بی تو چگونه آخر؟

                         می آمدی به خوابم،امشب دوباره ای کاش

                         این آرزو مرا کشت،گفتم دوباره ای کاش!!

                         جان برادر! آخر،یک کم به فکر من باش

                         این فارسی،رسا نیست،باحس وحالم امروز

                         من تهجه گالمیشام،بو ظلمت سرا،د،گارداش*

                         دوندی نجه دیلیم باخ ، یازیخ آنام دیلینه

                         اولدی آنام دا،گتدی،من اوغشاییم،سن آغلاش

                         یوخ،آغلاماخ منیم ، ایندی،سنون آنون وار

                         من،سن سیزم،آنام سیز،نه یار واریم نه یولداش

                         کی مرگ می رساند، من را به تو و مادر؟؟

                         من خسته ام برادر! از کاشکی و ای کاش.

  *ترجمه فارسی هرچند ضعیف ونارسای این چند بیت آذری:

من در تاریکی و ظلمت کده تنها مانده ام ای برادر

ببین چگونه یکباره زبانم به زبان مادری،مادر رنج کشیده ام برگشت

مادرم هم مرد و رفت،من نوحه می خوانم ،تو گریه کن

نه!گریه برای من است،حالا تو مادر را داری

من بی تو ومادر هستم ونه یاری دارم ونه دوستی.

**تا بعد!!

 

 

 

                       

                       

آخرترانه ی ما

                                 عشق تو هم اگر بیاد

                                خودم جوابش می کنم 

                                خونه ی قلبم رو ببین

                                 دارم خرابش می کنم

                                         ***

                                 امید بی خودی بسه

                                 با آرزوهای قشنگ

                                 تموم نقشه هامونو

                                 نقش بر آبش می کنم

                                        ***

                                آتیش به مالم می زنم

                                دفتر شعر و قصه هام

                               دلم رو هم میون اون

                               شعله کبابش می کنم

                                      ***

                              حالا که رسم عاشقی

                              اینجوریه،که تو می گی

                              ببین که دل شکستن و

                              بد جوری بابش می کنم

                                      ***

                              پا شو بریم که بین ما

                              حرفی دیگه نمونده باز

                              یاحلقه تو بگیر یا من

                              مفتکی آبش می کنم

                                    ***

                             شب شده و کافه چی ه

                             هی داره چش غره می ره

                             دستتو از جیبت در،آر

                             خودم حسابش می کنم.           

                          

 

                   

                            

                       

                          

غزل چشمت

                             دوباره چشمم افتاد،توی چشمت

                             تونستم وردارم، از روی چشمت؟

                             فدای اون چش وابروی مشکی ت

                             شب دریا رو داری، توی چشمت

                             خدا، وردی نوشته تو نگاهت...

                             که خشکم می کنه جادوی چشمت

                             مث پروانه پلکات ،نرم ونازند

                             عسل می ریزه از کندوی چشمت

                             تمام واژه ها رو، طبع من گشت

                             وتشبیهی نداشت،ابروی چشمت

                             تو قلیو تو بکش،من با تماشات

                             بگیرم کامی از،قلیوی چشمت

                             نگاهت حرف داره،کاش می گفتی

                             چی قایم کردی باز،اونسوی چشمت

                             زلیخایی ولی تو، یوسفی کن...

                             بذارقلبم رو تو، سیلوی چشمت

                             یه لحظه زل بزن، توی چشام تا

                             دلم روشن شه ازسوسوی چشمت                             

                            

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                   

غزل این نو بهار من نیست

                                               این نو بهار تازه

                                  یک نو بهار تازه، اما بهار من نیست

                                 شوق و غبارروبی،این کار،کارمن نیست

                                 من یک نشانه ی سبز دست بهار دارم

                                 شاید شبیه باشد،اما بهار من نیست

                                 آنقدرخسته ام که،ازپانشسته ام که...

                                 پایان جاده حتا درانتظار من نیست.

                                 آن سان غریبه گشتم با مردم زمانه

                                 انگاردیگراینجا،شهر ودیار من نیست

                                 آنقدر بی نشان واز یاد رفته ام که...

                                 برسینه ی درختان هم یادگار من نیست

                                آخرچگونه عیدی ست،این روزگرچه سرسبز

                                وقتی که مهربانم دیگر کنار من نیست؟

                                ناگفته هایم آخر درسینه ماند وشد بغض

                                بغضی سمج که وقت اندوه یار من نیست.

خواب بهاری

                              دیشب بهارو،خواب دیدم

                              عیدی به من غزل می داد

                              واسه تولدم ،  ولی

                              کادو بهم، رباعی داد

                                      ***

                              آخ که دیگه خسته بودم

                              زمستون آزار می رسوند

                              من که تنم ، بهاریه

                             تب،به یه تب دار می رسوند

                                      ***

                             برفای خوشگل و سفید

                             چشمامو امسال می زدن

                             لب های سرما خورده ام

                             مدام تب خال می زدن

                                    ***

                             خیلی صدات زدم:بهار!

                             سبز،ولی دیر رسیدی

                             گفتی روزای آخره...

                             دیدی شدم پیر رسیدی؟

                                      ***

                            دیدی که موهای سرم

                            داره زمستونی می شه

                            گفتی بذار،برم پیشش

                            یه شب هزار شب نمی شه؟

                                      ***

                            :دیر که میشه،ولی می آم

                             شاعرک بهاری ام!......

                             زمستون،اومد،زد ورفت

                             حالا منم که جاری ام

                                     ***

                              شعر تولدت کجاست؟

                              اول فروردینه ها......

                              بیا اینم کادوی من

                              تموم این شکوفه ها!

                         

رباعی چارشنبه سوری

                 

                    کی گفته قسمت ماست،فاصله ها و دوری؟

                    بیا رها، شیم، از این غصه ی گور به گوری!!

                    اگه  موافقی  این  فاصله ها بسو زند

                    قرارمون زیر پل، شب چارشنبه سوری!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق نوجوانی

این خونه تکونی های شب عید هم ماجرایی داره.چه سوتی هایی که رو نمی شه وچه گم شده هایی از این ور و اون پیدا.از لابه لای کاغذ های قدیمی ببینید چی پیدا کردم.یه غزل که تاریخ زمستان ۱۳۶۵ پاش خورده.یعنی اوج نوجوانی و آنچه افتد و دانی.و...!!!بخونید،با مزه است.

                         تو همیشه سبزی و من زردم

                     هم دوای منی و هم دردم

                     روزی که دنبال تو افتادم

                     هی می گفتی که نیام،برگردم

                     می خوامت گفتم وتو خندیدی

                     یادته چه التماسی کردم؟؟

                     به تو گفتم میشه دست گرمتو

                     بذاری یه شب تو دست سردم؟

                     اگه تو یه خنده تحویلم بدی

                     به خدا دور سرت می گردم

                     پس بگیر حرفتو،گفتی،گفتم:

                     بابا نا سلامتی من مردم!!

                     چه جوری با این همه رسوایی

                     بی خیالت بشم و برگردم؟؟!

 

یاد یار مهربان

دلم هوای دوست و استاد عزیزم مرحوم عمران صلاحی نازنین که بسیار مدیونش هستم رو کرده.در شعر عمران عناصر ناسازگاری جمع شده اند که طنزتلخ،اندوه زرف وزبانی ساده وظریف مثل امضا شعرش رو کاملا قابل شناسایی میکنند.این شعر عمران را بخونیم و لذت ببریم.روحش شاد.

                                    خونه ی باهار*

                 کمک کنین هلش بدیم،چرخ ستاره پنچره 

                 رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره

                 گلدون سرد و خالی رو، بذار کنار پنجره 

                 بلکه با دیدنش یه شب،وا بشه چن تاحنجره

                        به ما که خسته ایم بگه،خونه ی باهار کدوم وره؟

                تو شهرمون آخ بمیرم،چشم ستاره کور شده

                برگ درخت باغمون، زباله ی سپور شده   

                مسافر امیدمون،رفته از اینجا دور شده

               کاش تو فضای چشممون،پیدا بشه یه شاپره

                        به ما که خسته ایم بگه،خونه ی باهار کدوم وره؟

               کنار تنگ ماهیا،گربه رو نازش می کنن 

               سنگ سیاه حقه رو،مهر نمازش می کنن

               آخر خط که می رسیم،خطو درازش می کنن

               آهای فلک که گردنت، از همه مون بلن تره 

                      به ما که خسته ایم بگو،خونه ی باهار کدوم وره؟

 *از مجموعه ی گریه درآب۱۳۴۸ 

                    

             

غزل الشعرا!!؟

*تقدیم به بعضی از رفقا!!!

                   آخه ببین تیرپمو، همین جوری پاشم، بیام؟

                   اسم وکلاسو ول کنم،سکه نه،کادو هم نخوام؟

                   بگو به هرمناسبت،چه ملی و چه مذهبی

                   چیزی اگه بهم ندن،جون نمی اد تو قدمام

                   توکه توی باغی چرا یه همچی حرفی میزنی

                   به هرمناسبت غزل،!می گم که تو باقالیام

                  که چی؟که بنده شاعرم،یه شاعرساده وبس؟

                  مفتی سلام هم نمی دم،حتا به مادر و بابام

                  تو اهل بخیه ای خودت،این چیزا رو خوب میدونی

                  درد غزل های ما رو، چه چیزی می ده التیام

                  نذرمه که یه پونصدی، حروم یک گدا کنم!!

                  اگه یه ماهه پربشه، قلک زرد سکه هام

                  اهل دلا دیگه چیه؟!شبای شعر سکه دار

                  بگوکی وکجاس؟که من خیریه ها رونمی خوام

                 ازاون شبای شعری که ازاولش طی می کنن

                 برای این زحمتمون،چندتا ویا چقدرمی خوام

                خیلی خوبه که این روزا،زیاد شدن شبای شعر

                حالا به هرمناسبت،.................!!!(یه افتتاح ناتمام)

                سیگار،لباس،اجق وجق،آخر تیپ هنری!!؟

                بااین تیریپ، حق منه،باید بذارن احترام....