دوستان عزيزم سلام.

 

از اين كه اين دوپست اخيرم اينقدر غمگينند معذرت مي خواهم .اما چاره چيه ؟

واقعيت هاي زندگي را نمي شود پنهان كرد و معمولا حقايق ،تلخ و اندوهبارند

 پس مرا ببخشيد و در اين پست هم با اين خاطره- داستان ،

كه به يادبرادر شهيدم عمران عزيزنوشته ام با من همراه باشيد.

انگيزه ي اين آپ(كه خيلي پيشترها نوشته و چاپ شده است ) 29 خرداد و سالروز شهادت اوست:

 

 

فقط چهارسال ازمن بزرگتر بود. ولی از وقتی که به یاد می آورم،

 این اخلاق یا عادت عجیب را از او سراغ دارم که هنگام ديدن اعضاي خانواده ،

دوستان و آشنايان  و يا وقت خداحافظی  با ايشان ،بعد از روبوسی معمول،بی مقدمه

  بوسه ای هم به پیشانی و بین دو ابرو ي آنها می زد.

فقط عمران این اخلاق را داشت. یادم هست یکبار به خاطر نمره ی بدی

 که گرفته بودم پس از یک تنبیه مفصل،بعدازنیم ساعت برگشت،بغلم کرد،رویم را بوسید و

بایک عذرخواهی صمیمانه گفت:

"منو ببخش،کمی تندرفتم.فقط به خاطر دلسوزی و نگرانیم از آینده ی تو بود."

بازهم سرم را میان دست هایش گرفت و میان دو ابرو،پیشانیم را بوسید.....

با خودم تصمیم گرفته بودم یکبار پیش دستی کنم و من پیشانی اش را ببوسم.

اما هميشه یا فراموش می کردم و یا او زودتر پیشانی مرا می بوسيد  و

 من خجالت می کشیدم کار اورا تکرار کنم... و رفت.

 غروب 29/خرداد /67 بود،با بچه های محل مشغول بازی و گفتگو بودیم .دركوچه ،

یکی از آشنایان را با عده ای از فامیل دیدم که به خانه ي ما مي روند. به خانه آمدم.

هنوز روی پله ها بودم که صدای مادرم را شنیدم که می گفت:"راستش رو بگید

به سرعمران چی اومده" ؟ پسر عمه ام با بغض سنگین که صدایش را زخمی کرده بود

 گفت:"عمران شهید شد".ازآن شب  فقط صدای گریه هاي  مادرم به یادم مانده  است

 و دیگر هیچ.


فردا صبح جنازه اش را درتابوت شهدا آراسته به پرچم ایران تشییع می کردند....

بی هوا یاد تصمیم قدیمی ام افتادم. امروز دیگر می توانم برای اولین بار

(و آخرین بار) بوسه گاه همیشگی اش را ببوسم.میان دو ابروی زیبایش را.

می خواستم لذتش را بچشم و بدانم چرا او همیشه این حرکت را انجام می داد؟

 چه حسی می توانست داشته باشد؟ 

با اصرار زیاد از برادر بزرگترم،در تابوت و رویش را برایم باز کردند .

به طرف صورتش خم شدم تا پیشانی اش را ببوسم....

 خشکم زد. اشکهایم یخ بستند. خدایا چه می بینم؟گلوله وسط دو ابروی او،

محل بوسیدن همیشگی اش را شکافته بود.دیگر چیزی نفهمیدم...

 

 و این هم از آرزوهایی شد  که با خود، به گور خواهم برد...

 


خودم قربون خال روی بازوت

دلم نذر نگاه مثل آهوت

 

بمیرم من،چشاتو خون گرفته

دوتا چشمام فدای زخم ابروت!